| X Close | ||
| X Close | ||
در آشفتگی های ذهنم...در بین اشکم های بین صفحات دفتر خاطراتم...بین دل شکستگی هایم
نمی شود آخرین خنده های خورشید را به فراموشی سپرد...تا ابرهای پاییزی دل من برای خورشید لالایی ابدی بخوانند...و پرنده های ذهنم در میان هوای آشفته ی دوستی هامان پرواز کنند...
ای کاش خورشید می دانست کهماه آن سوی زیبایی های او نیست کههر وقت کسی بهتر از خورشید نبود در میان تاریکی نادانی هایم بیرون بیاید...
ای کاش خورشید یک آیینه داشت...تا خودنمایی اش چشمان خودش را کور می کرد...
ابر های پاییزی دل من ببارید تاهیچ کس تنواند زیر اشک های غم و اندوهم بدون چتر بایستد...و شاید از غصه های بی پایانم خالی شوم...دیگر غصه ناباروری هایم را نخورم کهتو - از خشکسالی سال های غم من -آرزویت برآورده نشود و کنار دریا قدم بزنی و گم شوی ومن اوج ناباوری فریاد بزنم که
" تو رفتی و بر نگشتی...رفتی و دریا تو را دزدیده ..."
و هیچ کس باور نکند...حتی باور نکند که روزی اینجا در کنار دل منقاب عکسی بود از محبت و ایمان.
از امروز دیگر ترسیدن قدغناز امروز کنار دریا رفتن قدغن
بیا آرزو کنیم تا من نترسم؛آنوقت نه من غصهی گمشدنـت را میخورم،نه تو غصهی ناباوریهای من را.
تو هرگز فراموش نکردهایکه بهیاد بیاوری،این همه دلتنگی با همدر دریای غم گم میشود.
می ترسم...می ترسم...باز هم می ترسم...با این که واضح بود کم کم می روی؛اما دویدم؛ بدون چتر.حتی وقتی کاملاً رفتیاما دویدم؛ خیس خیس.بعد خسته شدم، خواستم برگردم؛اما دویدم؛ با چشمان بسته.
بیدار میشومخواب دیدم دارم خوابـت را میبینمدر خواب مُردی.
بیدار شدم،دیدم همهاش خواب بوده؛خوشحال شدم.
بیدار شدم،دیدم همهاش خواب بوده؛دلم گرفت.
***
انگار همین روزها بود که زیبایی ها به رویم لبخند زدند و من تبسمی کردم...تو همه را با نیروی محبتراندی...انگار نمی خواستی در میان کلمات ذهنم ایمان را در قلبم داشته باشم...
برگ بودم...برگ زرد پاییزی...از غم دوری ات در پساپس تاریکی ها, شب می گرییدم...و غم هایم در قطره هایی به درخشش شبنم بهاری درواپسین لحظه های پایان عمرپاییزی ام از ارتفاع زیبایی های دوری ات سقوط می کرد...و تو با من حرف نمی زدی که شاید مهر را در کمترین ارتفاع پست قلبم در ثانیه های حماقت بار زندگی ام وجود پر معنی ات را بفهمم...
می نویسم...می نویسم تا نه اینکه دفتر خاطرات زندگی ام را ورق زده باشم...تا یادم بماند ...روز فصل ایمان از زندگی ...و زعفران های میان دفتر خاطراتم را در دفتر دلم نگه دارم نه در دفتر ذهن...
می دونی غم آدمای متمدن تمدن های منقرض شده چی بود؟!
اینکه این آداب و رسوم رو رعایت می کردن و مثل بچه آدم زندگی می کردند ...
بعدش یه گله آدم وحشی بهشون حمله می کردند و همه آدابشون - که سال ها طول کشید تا اون ها رو ابداع کنن- رو در یه روز از بین ببرند...
خوب همش نگرانی و غصه داشتند که نکنه یه وقت یکی بیاد و همه چیز و بهم بریزه...
شده داستان و من و دادشم با یه عده دیگه...
هه! می ترسم...
باز هم می ترسم...
می ترسم از اینکه امروز بارون نیاد...
آرزوت بر آورده نشه...
اون وقت غمگین بری لب ساحل قدم بزنی ...
بعد دیگه نتونم پیدات کنم...
- بری و دیگه بر نگردی-
اون وقت هیچکی حرف منو باور نکنه که دریا تو رو دزدیده.
دیگه از امشب
دریا رفتن
قدغن...
دیگه از امشب
گم شدن
قدغن...
و حالا بیا با هم آرزو کنیم
که من دیگر نترسم...
تا دیگر غضه گم شدنت رو نخورم
و
تو هم غصه ناباروری های من را.
تو هرگز فراموش نکردهای
که بهیاد بیاوری،
این همه دلتنگی با هم
توی دریا هم گم میشود.
تو هرگز بهیاد نمیآوری،
اما این آخر خط نیست.
یک نوشیدنی بدون الکل و بلیط برگشت یکسره.
آخر خط همان تختـیـست که صبح ازش بیدار شدی.
بیدار میشوم
خواب دیدم دارم خوابـت را میبینم
توی خواب مُردی.
بیدار شدم،
دیدم همهاش خواب بوده؛
خوشحال شدم.
بیدار شدم،
دیدم همهاش خواب بوده؛
دلم گرفت.
با این که واضح بود کم کم می ری؛
اما دویدم؛ بدون چتر.
حتی وقتی کاملاً رفتی ؛
اما دویدم؛ خیس خیس.
بعد خسته شدم، خواستم برگردم؛
اما دویدم؛ با چشمای بسته.
حداقلـش این بود که تو از همهی اینجاها گذشتهای؛
وقتی روی صندلی نشسته بودی و به نقشهی تسخیر بعدیـت فکر میکردی...
و من هنوز نقش یک مستعمرهی پیر را بازی میکنم
که اگر مالیات ماهیانهاش را ندهد، خوابـش نمیبرد.
این روز ها به این فکر می کنم که چشمان نافذی که برادرم از صحبت می کرد یعنی همون کاری که من کردم؟!
سال ها بود که لحن حرفام و حرکت ابروها و پلک هام نشون می داد چی می گم...
نه صرفا اون کلمات مسخره زبون مادریم...
یه موقعی دیدم که عینکی شدم! نمره اش خیلی زیاد بود!
بعد یه روز که رفتیم عینکو سفارش بدیم یارو یه آینه گذاشت جلوم و گفت عینکی رو انتخاب کن که دلیلی برای ردش نداری...
یکم فکر کردم بهترین عینک اونی که دیگه نتونم از پشت اون بوسیله چشام منظورمو بفهمونم تا حرف زدن رسمی رو یاد بگیرم!
هر چند خیلی کیف می داد که من از افعال معکوس بدون هیچ دردسری استفاده می کردم ولی خوب با یه معلم جدی نمی شه این جوری حرف زد!
بعد گشتم و گشتمو گشتم تا ساده ترین عینکو که صد البته قیمتش همون اندازه عینکهای گران و دم و دستگاه دار بود رو خریدم...
تا شکل قاب عینک ابرو و پلک و شکل ظاهری چشم را تحت تاثیر سادگیش قرار بده و کانون توجه رو به خودش جلب کنه و هیچ کس به چشمام توجه نکنه...
این جوری راحت ترم...
حداقل چشمان نافذ باعث نمی شه وقتی معلم پای تخته ازت می پرسه:" نمره چنده؟" و من با یه زبون بازی بگم :"بیست" و اون هم بهم بده بیست! وهی بچه ها به خاطر این کاربهم فحش بدن! 

خورشید بعدی ...
Next Sun...
Next Sun که تو تمدن آزتک 1 دنبالش گشتم...
اون خورشید تو همه بنا ها دیده می شد...
خورشیدی که آدمای متمدن اون سالها نماد خداشون بود...
این قدر براشون مهم بود...
آدمایی که تو زبونشون دو تا x پشت سر هم داشتند2...
و حالا موقع خوندن Nexxun باید یادت باشه که خورشید اهمیتش بیشتر بوده و تاکید تلفظ کلمه 3 رو x است...
یه x که مجهوله...
برای خورشیدی که نه غم داره نه غصه...
برای خورشیدی که وقتی غروب می کرد می گفت: «روز بخیر» مال ماست...
پ ن:
1-Aztec یک تمدن منقرض شده قدیمی که می گفتند در حدودای مکزیک و آمریکای جنوبی وجود داشته...
2- هنوز هم برخی کلمات زبان ها بومی آن مناطق x های متوالی دارد.
3- خارجی ها و اجانب بهش می گن استرس (= stress) و تقریبا جاییه که تاکید صحبت باشه...
تاریکه...
سرده...
باد و بارون دوباره با هم دوستی شون به رخ من و تو می کشن...
هه! در مورد من و تو باید دشمنی شون رو به رخمون بکشن!
اینجا فقط منم ...
یه بارونی بلند سیاه پوشیدم...
وسط یه مزرعه بزرگ که تا چشم کار می کنه سیاهی اطرافشو گرفته...
دارم تک تک خشت های گِلی 1 کلبه مونو از جا برمی دارم
و می برم یه جایی که نه تو باشی نه اون کلاغای مزرعه ...
دارم خشتا رو تک تک بردارم و همراه با گریه ام و هق هق هام,
با صدایی که به خس خس خارهای بیابون شبیهه؛ هی می گم: «خدایا! چرا من؟!»
دستام گِلیه...
بارون خودش گِل ها رو می شوره...2
بردار جان بهم می گه: "این همون کاری که باید سالها پیش می کردی"
بهش می گم:« اون سال ها هنوز من امید داشتم... هنوز هم امید دارم به اونایی که نمی شناسیشون...»
یادته؟! اون موقع ها که به فکر این افتادیم که مزرعه رو بسازیم,3
سعی کردیم یه ایوون بزرگ سمت غرب کلبه مون باشه,
تا هر وقتی خورشید دلش می گرفت هم می اومد پیش ما درد دل می کرد...
وقتی هم که درد دلش تموم می شد گریه اش در می اومد و برای اینکه کسی نبینتش
می رفت یه گوشه ای پشت کوهها قایم می شد
و اشک می ریخت و هق هق به حال خودش گریه می کرد...
اون موقع از خوشی هامون حتی اگه غم های خورشید کم می شد بازهم خیلی واسمون می موند...
دلتای خوشی دیروز و امروزمون می شد یه عدد نزدیک قدر مطلق دوستی مون...
هه! حالا اگه خداهم منو ببخشه خودم خودمو نمی بخشم...4
الان هم دیگه ستون های چوبی کلبه مون و برداشتم ...
پوسیدن.
دیگه هم نمی خوام تو این مزرعه ای که رو قبرش ساختم بمونم ...
اینجا رو یه شیبه...
ممکنه یه روز که که روز این شیبی که این روزها برفیه اسکی کردیم و اومدیم پایین از ته یه دره سر در بیاریم...
می رم و قبرش رو هم می برم با خودم...
صرفا شیبه یه سررسید سیز که اتفاقات روزانه م رو توش می نویسم...
دارم یه کلبه می سازم که یه کناره اش یه اجاق باشه ...
یه اجاق که هر وقت سردمون شد بریم کنارش بنشینیم و خاطرات گذشته مون دوره کنیم و هی ابراز خوشحالی کنیم...
یه اجاق که وقتی تو هم یه موقعی به سرت زد خشتای گِلی خودتو از گِل های کثیف بشوری
بیای کنار من بنشینی و هی سوپ گرم رو اجاق رو برداری بخوری
تا سرماخوردگیت خوب بشه...5
پ ن:
1- گِلی صرفا یه کلمه است که از زبان اجنبی گرفته شده...
2- من تا یه زمانی لازم نیست کاری بکنم!
3- اولای تابستون بود!
4- نه صرفا به خاطر گناهانم... به خاطر اشتباهاتی که باعث شدم انجام بدی...
5- یه سرما خوردگی شبیه دیفتری! می دونی که دیفتری یه آدمه نه یه مرض!
من... تو ... خفه !
ببین که حماقتامون چقدر داره از هم فاصله می گیره...
قد یه دنیا...
هه! قد دو تا دنیا...
همش داریم از هم دورتر می شیم...
تا ثابت کنیم ما مغروریم...
می خندی؟!
اون روزای اول یادته؟!
دوستی ها را رو فدای روابط نکردیم...
حالا چی؟! داریم گدایی می کنیم برای توجه...
همش هم تقصیر خودته...
تقصیر خود خواهی هاته...
هه! یه کاسه می گیریم دستمون و می ریم پیش اون یکی و می گیم: "هی بادی! آی'و
بین ویتینگ فور یو فور یرز!"
بعد اون یکی هم می گه:"می تو!"
بعد می بینی می بینی قبل اینکه به دیگران برسی همه چی لو رفته...
اون هم n-هیچ به نفع اون لعنتی اولی...
هر چند گدایی خودتو رو می شه با کمبود دوستی ها و روابط دوستانه توجیح کرد...
اما کار اون رو با حماقت هم نمی شه توجیح کرد...
حالا از من و تو چی مونده؟!
یه خنده... دو تا خنده... سه تا...
هه! اینا همش یه خاطره است...
برای گول زدن خودمون
برای اینکه پنهان کنیم الان چی هستیم قبلا چی می خواستیم بشیم...
تو و 2n-1 روباه می شینید دور یه میز...
اون هم به 2n-1 فاکتوریل حالت ... (می دونی چرا؟! چون جای
تو رو ثابت می گیریم. آخه تو رئیسشونی و می شینی رو صندلی ریاست. و بعدش همه
جایگشتا رو حساب می کنیم)
یعد هر کدوم تو هر نوبت یه ماسک می ذارید
رو صورتتون
و هی سعی می کنید
برای یه احمقایی مثا من و داداشم و اون یکی باور پذیر عمل کنید...
اگه نشد هی به نفر بعدی اون ماسک شیفت می دید!
بعد می شینید دور
همون میز و برای هم افتخارات و فتوح خودتونو برای هم تعریف می کنید
و هی لذت می برید
و هی فکر می کنید ما رو به خاطر باهوشی خودتون و حماقتومون گول زدید!...
اما ما...
داریم سعی می کنیم خاطراتمون sort کنیم...
اون هم بر اساس بیشترین حماقتامون...
بعد سعی می کنیم اونایی که بیشنر از همه حماقت داشت رو delete
کنیم...
به هر زور و زحمتی که شده...
حتی اگه بگه : "یور استوپیدنس ایز یوزد بای انادر پرسون! کن نات دیلیت ایت!"
پس بعد قبل از پاک کردن حماقت سعی می کنیم اون آدمی که داره ازش سوء استفاده می کنه
رو از بین ببریم...
هه! بیرحمانه است
نه؟! ولی شدنیه! شده و خواهد شد...
برای همینه که این وبلاگ شد: NEXXUN
NEXXUN: Nearly Emotions, eXtremely eXra-ordinaries' of an Unforgiving Nodetee